تبليغاتX
فانوس‌هاي روشن

بدرود...برای همیشه.........

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 توسط گمگشته

بنام خدا

هر آغازی را پایانیست و هر پایانی را آغازی..

فانوس های روشن توی ۲۲ آذر ۸۴ با من متولد شد... فانوس های روشن یادگار خاطرات سه سال از پر حادثه ترین سالهای عمر من... تجربیات خوب ...تجربیات بد... غم... شادی... عشق...نیایش و خلاصه بگم... یه دفتر از خاطرات منه... که خیلی دوستش دارم... حتی تلخ ترین هاشو...چون همشون بهم درسهای زندگی دادن.... اما من نمی تونم همیشه یک جا ساکن بمونم... با اینکه بارها تصمیم گرفتم که کل مطالبو پاک کنم ولی دلم نیومد... اما امروز تصمیم گرفتم که فانوس های روشن و با همه تجربیاتو درسهاش بذارم توی صندوقچه خاطرات و گوشه صندوق خونه   بذارمش..کنار بقیه خاطرات... چقدر جالب درست توی زمانی که یکی از دوستان نوشتن وبلاگ رو شروع کرد من نوشتن فانوس های روشنو تموم می کنم...

 

زندگی هم همینطور...هر مرگی با تولدی همراه و هر تولدی با یک مرگ... من از اینجا میرم... میرم به جایی که برای وجود انسان ها برای احساسات ناب انسان ها ارزش قائلند... جایی که هر مهربونی جوابی داره... من میرم به جایی که آغاز دیگری داشته باشم و میرم تادر کنار کسی قرار بگیرم که به من اجازه حرف زدن...دردو دل کردن می ده... کسی که خیلی مهربونه... قدر محبتو می دونه... کسی که قرار هیچ وقت تنهام نذار ...کسی که رفیق نیمه راه نیست... کسی که قرار در کنار اون با هویت واقعیم به زندگی ادامه بدم... و دیگه گمگشته نباشم.... خب یاران همیشگی ... به ناچار با چشمانی بارانی باید گفت بدرود ......... برای همیشه........یا حق


در ساعت 12:30 بعد از ظهر | لینک ثابت|

تسویه حساب....

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 توسط گمگشته

بنام خدا

هر اتفاقي بنا به دليلي است . (گابريل گارسيا ماركز)

روي اين جمله خيلي فكر كردم...... هميشه فكر مي كنم اين دنيا مثل يه آيينه است  هر كاري كني...عين اون كار رو بهت برمي گردونه... به قول يه بنده خدايي كه مي گفت هر وقت يه جايي از زندگيت موفقيتي به دست آوردي برگرد و ببين كدوم كار خوبو كردي كه پاداشت اين موفقيت و همينطور اگر جايي از زندگيت كم آوردي وبه مشكل خوردي برگرد به گذشته نگاه كن ببين كجا كم كاري كردي كه نتيجه ات اينطور شده... من به روز جزا اعتقاد دارم ولي به اين هم اعتقاد دارم گاهي وقتا بهشت و جهنم همين جاست... خدا با خيلي از بنده هاش اينجا تسويه حساب (البته موقتي)مي كنه.... و اين ازدرياي  مهربونيه بي انتهاش سرچشمه مي گيره... چون خدا مي دونه ممكنه توي تسويه حساب آخر حساب بعضيا بدجوري بالا بره ...جوري كه توان پرداختشو نداشته باشن.... ولي تسويه حساب نهايي ميمونه واسه همون روز بزرگ و با شكوه...  روزي كه هيچ چيز از قلم نمي افته ...توي همين جاست كه خدا مي گه: و هركس به قدر ذره اي كار نيك كرده (پاداش) آن را خواهد ديد ( آيه 7سوره الزلزال)و هركس بقدر ذره اي كار زشتي مرتكب شده آن هم به كيفرش خواهد رسيد( آيه 8سوره الزلزال)...

يا حق


در ساعت 4:54 بعد از ظهر | لینک ثابت|

یه خواب

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 توسط گمگشته

           بنام خدا

 خواب یکی از راههایی که خداوند با بندگانش ارتباط برقرار می کنه... بعد از نماز صبح خواب عجیبی دیدم... خواب دیدیم خونه یکی از دوستانم هستم... که اتفاقا امروز تولدش... اما عجیب بود درو دیوار خونشون چقدر خراب بود... آجرهای کثیف و شکسته ای روی دیوار بود... کف حیاطشون موزاییک زرد و کثیف و تمامشون ترک های بزرگی خورده بود... ولی خودش خیلی عادی با این وضعیت برخورد می کرد... نمی دونم چرا سقف خونشون انقدر بلند بود؟ وعجیبتر این که حیاطشون سقف داشت و هیچ جایی واسه دیدن آسمون نبود... این خواب .. خواب پر معناییه... و خودم معنیشون فهمیدم... ولی امیدوارم خداوند کمک دوست من وخانواده اش کنه... چون دوست ندارم واسه خوش و هیچ یک از اعضای خانوادش اتفاق بدی بیافته.... یا حق


در ساعت 10:18 قبل از ظهر | لینک ثابت|

حوض ماهی ها.......

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط گمگشته

                                            بنام خدا

رفته بودم سر حوض ....

   تا ببینم شاید عکس تنهایی خود در آب...

آب در حوض نبود.....

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ....

همت کن بگو....

ماهی ها حوضشان بی آب است....

باد می رفت به سروقت چنار...

من به سروقت خدا می رفتم....

۱)باز هم حرف  از یه مهربونه.... اونی که اگر نباشه حتی ماهیها هم بی آب می مونن.. من فکر می کنم... مهربون موندن از مهربونی کردن سخت تر... چون همه می تونن مهربون باشن.. اما اونایی که بتونن مهربون بمونن کمن... همیشه فکر میکنم آدم وقتی از یه بنده خدا مهربونی می بینو نمی تونه فراموش کنه... اگه مهربونی واقعی خدا رو درک کنه چی؟

۲) قلب آدما مث یه بوم نقاشی می مونه... هر مهربونی که بهشون کنی یه نقشی رو ی اون بسته می شه... پس مواظب باشیم موقع نقاشی کردن نقشای قشنگ توی قلب همدیگه بکشیم...

۳) وقتی واسه کسایی که دوستشون داریم...چه اونایی که کنارمونن...چه اونایی که دیگه کنارمون نیستن... می خواییم آرزو کنیم ... همیشه بهترین آرزوهارو کنیم... از خدا بخواییم ...زیباترین لحظات ..شیرین ترین لبخندهاو بزرگترین موفقیت ها رو نصیبشون کنم...

۴) همیشه به این اعتقاد داشته باشیم که جواب خوبی جز خوبی چیز دیگه ای نیست.

(سوره الرحمن آیه ۶۰)

۵) اگه دلمون رو بزرگ کنیم و برای دیگران آرزوی موفقیت کنیم...بی شک خداوند بزرگترین موفقیت ها رو نصیبمون می کنه.. 


در ساعت 7:58 بعد از ظهر | لینک ثابت|

صلاح کار...

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط گمگشته

بنام خدا

چند ساعتی می شد که ازش خبر نداشتم... دیگه داشتم نگران می شدم... طاقت نیاوردم و رفتم توی اتاقش ...دیدم با همون لباسای سفیدو دستکش سفیدش گوشه اتاق نشسته و قرآنش دستشه... تا قرآنو توی دستش دیدم حدس زدم چی شده.. اصلا لازم نبود ازش سوالی بپرسم... روبروش نشستم... موهای خرماییش از کنار مقنعه سبز رنگش اومده بود بیرون...آروم موهای بیرون اومده از کنار مقنعه اش رو نوازش کردم..انگار تازه متوجه حضورم شده بود.. سرشو بالا گرفت...اشک توی چشمش حلقه زده بود...وفقط یه اشاره می خواست تا اشکاش به قول اهل ادب جاری بشه...اما مغرورتر از این حرفا بود.. با هر زحمتی که بود بغضشو خورد... لبخند معنا داری بهش زدم  .. آروم دستاشو توی دستام گرفتم...انگار نه انگار که دمای هوا چهل درجه است...مثل یه گلوله یخ.... سعی کردم با گرمای دستم به دستای سردش کمک کنم...اما می دونستم این سردی.. از سردی اتفاقی که براش افتاده... نمی دونم چرا از صبح دلشوره داشتم...وقتی گفت برای خریدن هدیه تولد داره می ره بیروندلشوره ام شروع شد... سکوت کردم تا خودش شروع کنه... چهار پنج دقیقه ای سکوت کرد... بعدگفت: من پشیمون نیستم... حالا خیالم راحته واسش هر کاری که لازم بود کردم... من غرورم که با ارزش ترین چیز واسه هر کسیه زیر پا گذاشتم.. سکوت کردم تا ادامه بده... بهم گفت یادته بهم یه سی دی داده بود  همون که عکس توش بود..که دورش یه کاغذ پیچیده شده بود... یه کم فکر کردم...گفتم آره ...چطور...گفت وقتی کاغذ و باز کردم توش یه شماره بود...شماره گارگاه.. گفتم خب.. گفت با اون شماره تماس گرفتم.. شماره و آدرس دفتر مرکزی توش بود.. این موضوع مال حداقل یک ماه پیشه..امروز که برای خریدن هدیه تولد رفته بودم بیرون...  یه جرقه اومد توی ذهنم... یه نیرویی بهم می گفت برو... تمام تنم می لرزید...خودم می دونستم رفتنم یه ریسکه...اما رفتم... فقط نگاش کردم... چون هیچ حرفی نداشتم...نفسشو تازه کردو ادامه داد... وقتی پرسون پرسون دفتر کارشو پیدا کردم بهش اس ام اس دادم که بیاد پایین... چون نمی خواستم خودم برم بالا چون حتما با ظاهری که داشتم واسش دردسر می شد... یه دختر چادری و ساده توی اون شرکت به قول خودشون با کلاس... با مدیر فنی دفتر چی کار می تونس داشته باشه... اولش نمی خواست بیاد پایین اما نمی دونم چی باعث شد بیاد پایین... چهره سردو سنگی به خودش گرفت... اولین جمله اش این بود: با من کاری داشتید؟... فعل جمله اش جالب بود... داشتید... حالا دیگه من واسش شده بودم شما.. چه جالب... یادم نیست چه حرفایی بهم زد..فقط اینقدر یادمه که حرکات لبشو می دیدم اما صدایی نمی شنیدم... چون تمام مدت تصویر همون آدم مهربون دوست داشتنی جلوی چشمام بود.. همون حرفای قشنگو دوست داشتنی توی گوشم بود... من فقط لبخند می زدمو نگاش می کردم... و توی دلم می گفتم کاش می دونستی واسه چی اومدم ای کاش می دونستی دیگه نمی تونم به مامان بگم نه.... چقدر از خواستگارم ایراد بگیرم.. خدا منو ببخشه... چقدر از کسایی که هیچ ایرادی نداشتند ایراد گرفتم...اینقدر که مامان فهمید بهونه استو... و ازم خواست که حداقل به خاطر خودم عاقل باشم... این خواستگار دیگه شوخی بردار نبود...تازه پشت این یکی ...یکی دیگه توی نوبت بود.. فکر کردم برم بهش بگم داره چه اتفاقی می افته... نمی دونم چرا...ولی انگار با دیدنش لبم قفل کرد...هر چی پرسید باهم چی کار داری...واسه چی اومدی اینجا...لال شده بودم...فقط تونستم بهش بگم نمی دونم.... حتی یه لبخند...حتی یه حرف گرم... هیچی... حتی براش مهم نبود که چطور با اون حال خرابم برمی گردم...کسی که تا وقتی برسم خونه چند بار زنگ می زد... با تمام رفتار توهین آمیزی که داشت... اصلا از دستش ناراحت نشدم...اتفاقا ممنونشم که بهم کمک کرد تا راحت تر فکر کنم... الان هم دارم با خدا یه سری قرار مدار می ذارم... یه سری قول و اینجور حرفا...حالم خوبه.. خوب ..خوب چون واسه چیزی که دوست داشتم گرانبها ترین چیزم و هزینه کردم.... نگاهشو از نگاهم دزدید... سرش انداخت پایینو به خوندن قرآنش ادامه داد... به جای اون...من صورتم خیس خیس بود...چون من شاهد روزهای عاشقونه اون پسر بودم...روزهایی که با تمام مشغله ای که داشت واسه دخترک کوچولو مایه می ذاشت..مثه یه باغبون ازش مراقبت می کرد.. اما هیچ وقت نفهمیدم چرا؟ چرا یه دفعه اینقدر عوض شد... به قول یه بنده خدایی : یه سری از سولا هیچ جوابی نداره... شاید این هم از اون سوالا ست ..اما با وجود هر مسئله ای... با وجود هر مشکلی از دختر کوچولوی ما...این رفتار منصفانه نبود.. شاید بشه گفت یکم این آقا پسر کم لطفی کرده بود... بهر جهت این موضوع مث هر موضوع عاشقانه دیگه.. بین دو نفر بود..و خودشون صلاح کار خودشونو بهتر می دونستن...حس کردم دخترک به تنهایی بیشتر نیاز داره...چون هیچ کسی به اندازه خدا نمی تونست بهش کمک کنه ... بلند شدم چند قدمی ازش دور شدم...یه دفعه یه چیزی به ذهنم اومد... برگشتمو دستم روی شونه اش گذاشتم...و حرفی و که بهمن بهم یاد داده بودو تکرار کردم.. این نیز بگذرد... چو بگذرد غمی نیست... من حالم از دخترک بدتر بود...چون مطمئن بودم فراموش کردن خاطرات براش سخته..اما می دونستم اینقدر قوی هست که توی سخت ترین لحظه زندگیش منطقی فکر کنه... می دونم دخترک اینقدر عاقله که با همه دوست داشتنش منطقی ترین راه رو انتخاب کنه.. شاید توی راه نه چندان دوری..یه آدم مهربون..یه آدمی که قدر محبتو بیشتر بدونه و زندگی بهتری واسش بسازه ایستاده و فقط منتظر که دخترک با گوشه چشمی اشارتی کنه... و اما اون پسر..  باید منصف بود ..نمی دونم شاید واقعا حق داشته... شاید واقعا توی شرایط بدی قرار داشته... به هرجهت من واسه هر دوشون دعا می کنم... و امیدوارم هر دو خوشبخت بشن... و امیدوارم خیلی اتفاقا قبل از اینکه خیلی دیر بشه بیافته...به امید خوشبختی این دو نفر...یا حق

 


در ساعت 10:30 قبل از ظهر | لینک ثابت|

درباره


    درباره من:
    فرزند آخرین روز های پاییزم...
    پاییز رو دوست دارم...
    توی زندگی واسم یه
    عشق واقعی وجود
    داره و اون عشق به خداست.
    ..عشقی که نه کهنه می شه و
    نه تموم می شه...
    اعتقاداتم مهمترین چیزاها
    توی زندگیم هستن...
    دوست ندارم کاریو نا
    تموم رها کنم...
    هیچ چیز توی زندگی
    به اندازه دروغ آزارم نمی ده...
    آرزو مه همونطور که
    یه روز پاییزی
    به دنیا اومدم ...
    شب پاییزی چشماموببندم .
    برای همیشه به خواب ابدی برم..
    برم به جایی که بهش تعلق دارم...
    پیش معشوقی که همیشه
    تشنه وصالشم ....
    ××××××××××××××
    یادمون باشه عاشق ترین
    عاشقای زمینی
    بالاخره یه روزی عطششون
    سیراب میشه...
    اما...
    عاشقای خدایی
    هر روز تشنه تر میشن...

    گمگشته / فرزند پاییز

    ×××××××××××××
    اینا رو واسه کسایی
    می گم که
    جاده عشقو اشتباهی دور زدن..
    اونایی که این تابلوی
    رو ندیدن:
    خدا همین نزدیکی هاست...
    ×××××××××××××××
    پیش از آن که به حرف بیاید
    چیزی،کسی و
    بگوید از کسی، چیزی
    راه به آخر خود رسیده است
    رسیده ای، رفیق!
    در انتهای راه
    فانوسی روشن، هست
    پیشه اش خاموشی!
    ×××××××××××××
    با کوچه آواز رفتن نیست
    فانوس رفاقت روشن نیست
    نترس از هجوم حضورم
    چیزی جز تنهایی با من نیست
    وقتی تو نباشی
    من به من مشکوکم
    به هر گل،
    به هر سایه روشن مشکوکم
    مشکوکم به اشک کبوتر،
    مشکوکم
    مشکوکم به خواب خاکستر،
    مشکوکم بی تو به کابوس و
    به رؤیا مشکوکم
    به شعله، به پروانه حتی مشکوکم
    باز امشب فانوسی روشن نیست
    با مرگ این شب
    یک شیون نیست
    از کوکب تا کوکب خاموشی
    شب هست و شوق شب
    کشتن نیست
    ترسم نیست بی تردید
    از «جاده» از سایه
    تاریک تاریکم ،
    من از من می ترسم
    من از سایه های شب
    بی رفیقی
    من از نارفیقانه بودن می ترسم
    با کوچه آواز رفتن نیست
    فانوس رفاقت روشن نیست
    نترس از هجوم حضورم
    چیزی جز تنهایی با من نیست

    --ایرج جنتی عطایی--

    ××××××××××××××××

ابزار

آخرين فانوس روشن

لينك ها

آرشيو پيوندهاي روزانه

آرشيو

اطلاعات

    جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید

    Powered by BLOGFA.COM

طراح

    طراح قالب
    سایت پشتیبان
    مرجع وبمسترهای فارسی زبان