بنام خدا
هر آغازی را پایانیست و هر پایانی را آغازی..
فانوس های روشن توی ۲۲ آذر ۸۴ با من متولد شد... فانوس های روشن یادگار خاطرات سه سال از پر حادثه ترین سالهای عمر من... تجربیات خوب ...تجربیات بد... غم... شادی... عشق...نیایش و خلاصه بگم... یه دفتر از خاطرات منه... که خیلی دوستش دارم... حتی تلخ ترین هاشو...چون همشون بهم درسهای زندگی دادن.... اما من نمی تونم همیشه یک جا ساکن بمونم... با اینکه بارها تصمیم گرفتم که کل مطالبو پاک کنم ولی دلم نیومد... اما امروز تصمیم گرفتم که فانوس های روشن و با همه تجربیاتو درسهاش بذارم توی صندوقچه خاطرات و گوشه صندوق خونه بذارمش..کنار بقیه خاطرات... چقدر جالب درست توی زمانی که یکی از دوستان نوشتن وبلاگ رو شروع کرد من نوشتن فانوس های روشنو تموم می کنم...

زندگی هم همینطور...هر مرگی با تولدی همراه و هر تولدی با یک مرگ... من از اینجا میرم... میرم به جایی که برای وجود انسان ها برای احساسات ناب انسان ها ارزش قائلند... جایی که هر مهربونی جوابی داره... من میرم به جایی که آغاز دیگری داشته باشم و میرم تادر کنار کسی قرار بگیرم که به من اجازه حرف زدن...دردو دل کردن می ده... کسی که خیلی مهربونه... قدر محبتو می دونه... کسی که قرار هیچ وقت تنهام نذار ...کسی که رفیق نیمه راه نیست... کسی که قرار در کنار اون با هویت واقعیم به زندگی ادامه بدم... و دیگه گمگشته نباشم.... خب یاران همیشگی ... به ناچار با چشمانی بارانی باید گفت بدرود ......... برای همیشه........یا حق
گمگشته
|